درس  عبرت

باران که میبارد

یاد شب

سرما

خیس بودن آسمان

و رفتن تو زنده میشود...

دیدی عاقبت،

عاشق بودنم شد درس عبرت دیگران!!!!

بیچاره دیگران،

چه درس پردردی!!!

باز باران....

////// مصطفی ولیعبدی ////

همین اتفاق تلخ است...!!


ندانسته و بی اطلاع

دوش به دوش یکدیگر

در جادهایی قدم میزنیم

از دروغ های عاشقانه

تا فریب های ابلهانه...

در ضیافتی از

وعدههای پوچ و

هیاهوی نیرنگ ها،

یا به گریه میرسی

و مثل من

دیوانه فرض میشوی،

یا از قدم زدن لذت میبری و

عاشق صدایت میزنند!

آری،

زندگی در این روزها

همین اتفاق تلخ است...!!


نگران چه هستی،

دیگر راهی برای رسیدن به رویاها نیست!

رویاهامان خراب شد؟

تو عاشق قدم زدن؛

و من دیگر توان راه را ندارم در این جهان!

گفت:
من تمام و کامل میخواهمت...

سکوت کردم...!

و رفت!

باز هم کلمات در دهانم ماسید و نگفتم:

اگر بروی، حتماً خواهم مرد...!!

و رفت...!

رفت...

بعد از تو...!!

بعد از تو،
گم شدم...
سال هاست که من
گمشده ام لا به لای آرزو هایی
که دیگر سری به آنها نمیزنم!
من میان این حروف خسته بر گور
گم شده ام....
فراموشی؛
سرآغاز سالهای بعد از تو بود
که به یاد می آورد
فراموشی ؛
سرآغاز به یاد آوردن اسم توست...
همین....!!!!

این دل تنها!!


وماه حرفهای زیادی داریم

برای هم، او مسافریست اجباری برای شبو من به خواست تو مسافر شدم!

بی کوله بی کوله پشتی و بدون نقشه...روزها را نمیشمرم که چقدر گذشته

از آمدن منو نبودن تو.... از سپیدی موهای ماه می فهمم خیلی گذشته!

آنقدر که با حسرت به عکس خودم میگویم: یادت بخیر...

گفتی: همراهت گرمی و لطافت باد، برو ... می آیم.

گفتم: آن کاسه ی آب، پشت سر من خالی می شود یا تو؟

گفتی:منتظر باران است

پر که شد هدیه ی راهت میکنم! بغضم داشت به انفجار میرسید...

گفتی: مرد ... آن هم عاشق ... گریه نمیکند!

گفتم: میخواهی بد بودنم را تلافی کنی؟

چه تلخ خندیدی... چه تلخ نگاه کردی...

و ...

رفتم و آن کاسه ی خالی هم شکست...!

نگو نه...صدایش را شنیدم.

... ... ...
: تو میدانی شکستن آن کاسه ی خالی شروع شکستن من بود؟

خودت گفتی:

زندگی زمستان سردیست،،،، سرمایش را در وجودم دارم!

از آن روز، گریانم از خودم و

گلایه دارم از حرف گوش کردن تو!

آری،

خودم گفتم: مسیر را یاد نگیر تا وسوسه ی برگشتن در تو نباشد...

خودم می آیم...!

اما؛

نپرسیدم به کجا میروی؟!

وحالا؛

انتظار آمدن من فرض بر محال تو شده....

و این دل تنها...

ای وای

ای وای

ای وای...!

زندگی...

نمیبینید؟

هی بی انصافها،

گوش به درد دلش که بدهید

می فهمید چقدر خسته است...

سپس رو به زندگان

به آنسوی پرده اشاره کرد:

جهان جایی ست برای آزمودن آدمی...

نه دانا میماند

نه دروغ

نه ابله میماند

نه بی بنیاد

زندگی،

زمستان سردی ست...

از من بشنوید:

شما خسته اید و هنوز خیال میکنید

فردا روز دیگریست...!

// مصطفی ولیعبدی # کتاب: من پیر شده ام تو پوچ //

اعتماد

من میدانم
چطور باید با بدبختی کنار آمد...

بلدم خبرهای بد را چطور تحمل کنم....

آن نوار مشکی را که کنار عکس تو
بسته اند...

پیشانی بند روزگار من است!

به من اعتماد کن،

تو هنوز فرصت داری

ما به آرامش خواهیم رسید....

// مصطفی ولی عبدی //

اشتباه...

ببین من اشتباه تو بودم

یا تو اشتباه من؟!؟!

من این اشتباه را سرمه به چشم خویش کشیده ام...
.

مثل شب که ستاره بر. دوش پیر میشود

تو چه آوردی که از بردن آسمان سخن میگویی!؟!؟

// کتاب عصر یک آدینه ی بارانی //

زمستان ۱۳۹۰


عنوان