نگران چه هستی، دیگر راهی برای رسیدن به رویاها نیست! رویاهامان خراب شد؟ تو عاشق قدم زدن؛ و من دیگر توان راه را ندارم در این جهان! گفت: سکوت کردم...! و رفت! باز هم کلمات در دهانم ماسید و نگفتم: اگر بروی، حتماً خواهم مرد...!! و رفت...! رفت... | |
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 0:57 توسط مصطفی ولی عبدی
|